غزل شمارهٔ ۱۸۹۱
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
غیر از حیا چه پیش توان برد در عرق
چون اشک سعی تا قدم افشرد در عرق
با این هجوم عجز به هرجا قدم زدیم
خجلت بساط آبله گسترد در عرق
بر روی ما ز شرم نموهای اعتبار
رنگی نکرد گل که نیفشرد در عرق
شور شکست شیشه ز توفان گذشته است
آن سنگدل مگر دلی آزرد در عرق
شبنم چه واکشد ز تماشای این چمن
ما راگشاد چشم فرو برد در عرق
گرد هوس به سعی خجالت نشانده ایم
کم نیست ته نشینی این درد در عرق
نومید وصل بود دل از ساز انفعال
آیینه ات ز ما غلطی خورد در عرق
بیدل تلاش عجز به جایی نمی رسد
خلقی چو شمع داغ شد و مرد در عرق
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş