غزل شمارهٔ ۱۹۲۴
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
بازآکه بی جمالت توفان شکسته بر دل
تو بار بسته بر ناز ما دست بسته بر دل
سرو تو در چه گلشن دارد خرام عشرت
چون داغ نقش پایت صد جا نشسته بر دل
از آه بی ا ثر هم ممنون التفاتیم
کز یأس آمد آخر این تیر جسته بر دل
نتوان به جهد بردن غلتانی از گهرها
آوارگی عنانی دیگر گسسته بر دل
شبنم به باغ حسرت دیدار می پرستد
افتاده ام به راهت آیینه بسته بر دل
افسوس ازین دو دم عمرکزیاس بایدم زد
در هر نفس کشیدن تیغ دو دسته بر دل
چون اشک شمع بیدل دور از بساط وصلش
آتش فشانده بر سر مینا شکسته بر دل
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş