غزل شمارهٔ ۱۹۳۵
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
ای جوش بهارت چمن آرای تغافل
چون چشم تو سر تا قدمت جای تغافل
عمریست که آواره امید نگاهیم
ازگوشه چشم تو به صحرای تغافل
از شور دل خسته چه مینا که نچیده ست
ابروی تو بر طاق معلای تغافل
ازنقطه خالی که برآن گوشه ابروست
مهری زده ای بر لب گویای تغافل
سربازی عشاق به بزم تو تماشاست
هرچند نباشد به میان پای تغافل
کو هوش ادا فهمی نازی که توان خواند
سطر نگه از صفحه سیمای تغافل
هرچند نگاه تو حیات دو جهان است
من کشته تمکینم و رسوای تغافل
فریاد که از لعل تو حرفی نشنیدیم
موجی نزد این گوهر دریای تغافل
دلها به تپش خون شد و ناز تو همان است
مپسند به این حوصله مینای تغافل
از حسن در این بزم امید نگهی نیست
ای آینه خون شو به تماشای تغافل
بیدل نکشیدیم زکس جام مدارا
مردیم به مخموری صهبای تغافل
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş