غزل شمارهٔ ۱۹۵۵
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
بسکه دارد سوختن چون مجمرم در دل مقام
دور می گردد عرق تا می تراود در مشام
بسمل سعی فنایم بگذر از تسکین من
چون شرار کاغذم خواهد تپیدن کرد رام
بی ندامت نیست عشق از آه ارباب هوس
شعله رخت ماتمی دارد ز دود چوب خام
جز عمل آیینه دار جوهر تحقیق نیست
امتحان تا محو باشد تیغ می بندد نیام
فهم صورت دیگر و ادراک معنی دیگر است
گوش می باشد ز چشم آینه حسن کلام
گر کمالت نیست از رنج زوال آسوده باش
ایمن است از کاستن تا ماه باشد ناتمام
خرمی می خواهی از افسرده طبعیها برآ
قدر دان بوی گل بودن نمی خواهد زکام
سوخت خلقی برامید پخته کاریها نفس
کیست تا فهمد که ماییم و همین سودای خام
عیش دنیا شور بازیگاه شیطانست و بس
چند باید بود محو انفعال از احتلام
فرصت نیرنگ هستی پر تنک سرمایه است
تا تو آغوشی گشایی وصل می گردد پیام
بس که دارد گریه بر نومیدی نخجیر من
جای تخم اشک می ریزد گره از چشم دام
سوختم از برق نیرنگ برهمن زاده ای
کز رمیدن واکند آغوش گوید رام رام
ناز پروردی که موج گوهرش گرد رم است
ترک تمکینش نبندد صورت از سعی خرام
تا دو روزی دام چیند رنگ بر عنقای ما
حلقه ای چند از پر طاووس بایدکرد وام
بیدل از سامان رنگ آیینه روشن کرده ایم
بود داغ شمع ما را تازگی موقوف شام
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş