غزل شمارهٔ ۱۹۸۳
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
بیخودی ننهفت اسرار دل غم پیشه ام
بوی می آخر صدا شد از شکست شیشه ام
دیگ بحر از جوش ننشیند به سرپوش حباب
مهر خاموشیست داغ شورش اندیشه ام
در بن هر موی من چندین امل پر می زند
همچو تخم عنکبوت از پای تا سر ریشه ام
نیست تا آبی زند بر آتش بنیاد من
گر نباشد خجلت شغل محبت پیشه ام
عمرها شد در جنون زار طلب برده است پیش
ناز چشم آهو از داغ پلنگان بیشه ام
گر نفس در سینه می دزدم صلای جلوه ایست
نیست غافل صورت شیرین ز عجز تیشه ام
رنگ شمعی کرده ام گل از خرابات هوس
باده می باید کشیدن در گداز شیشه ام
با همه کمفرصتی از لنگر غفلت مپرس
سنگ در طبع شرر می پرورد اندیشه ام
ناله ها ارکلفت دل در نقاب خاک ماند
سوخت بیدل در غبار دانه سعی ریشه ام
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş