غزل شمارهٔ ۱۹۹۰
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
برگ خودداری مجویید از دل دیوانه ام
ریشه ها دارد چو اشک از بیقراری دانه ام
قامت خم گشته بیش از حلقه زنجیر نیست
غیر جنبش ناله نتوان یافتن در خانه ام
خاک دامنگیر دارد سرزمین بیخودی
سیل بی تشویش دامی نیست از ویرانه ام
دل ز دست شوخی وضع نفس خون می خورد
شمع دارد لرزه از یاد پر پروانه ام
التفات زندگی تشویش اسبابست و بس
آنقدر کز خویش دورم از هوس بیگانه ام
دستگاه عاریت خجلت کمین کس مباد
صد شبیخون ریخت نور شمع برکاشانه ام
دوستان را بس که افسون تغافل ننگ داشت
گوشها در چشم خواباندند از افسانه ام
مزرع آفاق آفت خرمن نشو و نماست
همچو راز ریشه ترسم پر برآرد دانه ام
بسکه بر هم می زند بی جوهری اجزای من
چون دم شمشیر مژگان سر به سر دندانه ام
تا شود روشن تر اسبابی که باید سوختن
احتیاج شمع دارد خانه پروانه ام
زخمی ایجادم از تدبیر من آسوده باش
در شکستن گشت گم چون موی چینی شانه ام
بیدل از کیفیت شوق گرفتاری مپرس
ناله زنجیر هر جا گل کند دیوانه ام
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş