غزل شمارهٔ ۱۹۹۷
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
مرده ام اما همان خجلت طراز هستی ام
با عرق چون شمع می جوشد گداز هستی ام
رنگ این پرواز حیرانم کجا خواهد شکست
چون نفس عمری ست گرد ترکتاز هستی ام
کاش چشمم وانمی گردید از خواب عدم
منفعل شد نیستی از امتیاز هستی ام
حاصل چندین امل چشمی بهم آوردن است
بگذر از افسانه دور و دراز هستی ام
بر هوا چند افکنم سجاده ناز غبار
سجده ای می خواهد ارکان نماز هستی ام
نقش من چون اشک شوخی کرد و از خجلت گداخت
کاش هم در پرده خون می گشت راز هستی ام
چون حبابم یک نفس پرواز و آن هم در قفس
ای ز من غافل چه می پرسی ز ساز هستی ام
صبح پیری می دمد ای شمع ما و من خموش
جز نفس مشکل که گیرد شاهباز هستی ام
چشمکم را چون شرر دنباله تکرار نیست
پر تغافل پیشه است ابروی ناز هستی ام
سرنگونیهای خجلت تحفه بیحاصلی ست
کیست غیر از یأس بیند بر نیاز هستی ام
بیدل از منصوبه عنقایی ام غافل مباش
نقد اظهاری ندارم پاکباز هستی ام
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş