غزل شمارهٔ ۲۰۴۰
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
شب از رویت سخنهایی بهار اندوده می گفتم
زگیسو هرکه می پرسید مشک سوده می گفتم
وفا در هیچ صورت نیست ننگ آلود کمظرفی
ز خود چون صفر اگر می کاستم افزوده می گفتم
خرابات حضورم گردش چشم که بود امشب
که من از هر چه می گفتم قدح پیموده می گفتم
گذشت از آسمان چون صبح گرد وحشتم اما
هنوز افسانه بال قفس فرسوده می گفتم
ندامت هم نبود از چاره کاران سیهکاری
عبث با اشک درد دامن آلوده می گفتم
جنون کرد وگریبانها درید از بند بند من
دو روزی بیش ازین حرفی که لب نگشوده می گفتم
ز غیرت فرصت ذوق طلب دامن کشید از من
به جرم آن که حرف دست برهم سوده می گفتم
نواهای سپند من عبث داغ تپیدن شد
به حیرت گر نفس می سوختم آسوده می گفتم
گه از وحدت نفس راندم گه ازکثرت جنون خواندم
شنیدن داشت هذیانی که من نغنوده می گفتم
سخنها داشتم از دستگاه علم و فن بیدل
به خاموشی یقینم شدکه پر بیهوده می گفتم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş