غزل شمارهٔ ۲۰۴۷
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
ازین حسرت قفس روزی دو مپسندید آزادم
که آن ناز آفرین صیاد خوش دارد به فریادم
خرد بیهوده می سوزد دماغ فکر تعمیرم
غم آباد جنونم خانه ویرانی است بنیادم
به توفان رفته شوقم ز آرامم چه می پرسی
که من گر خاک هم گردم همان در دامن بادم
دماغ نکهت گل از وداع غنچه می بالد
محبت همچو آه از رفتن دل کرده ایجادم
ز بس گرم است در یادت هوای عالم الفت
عرق آلوده می آید ز دل اشک شرر بادم
خبر از خود ندارم لیک در دشت تمنایت
دل گمگشته ای دارم که از من می دهد یادم
غبار ناتوانم بسته نقش دست امیدی
که نتواند ز دامانت کشیدن کلک بهزادم
امید تلخکامان وفا شیرینیی دارد
لب حسرت به جوی شیر تر کرده است فرهادم
ز پرواز دگر چون بلبل تصویر محرومم
پری در رنگ می افشانم و حیران صیادم
قفس از ششجهت باز است اما ساز وحشت کو
من و آن بی پروبالی که نتوان کرد آزادم
شکوه فطرتم فرشست هرجا می روی بیدل
ز هستی تا عدم یک سایه افکنده است شمشادم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş