غزل شمارهٔ ۲۰۶۳
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
شب چشم امتیازی بر خویش باز کردم
آیینه تو دیدم چندان که نازکردم
فریاد ناتوانان محو غبار عجز است
رنگی به رخ شکستم عرض نیازکردم
سامان صد عبادت تسلیم ناتوانی
یک جبهه سجده بستم چندین نمازکردم
حیرتسرای امکان از بسکه کم فضا بود
بر روی هر دو عالم چشمی فراز کردم
نومیدی طلبها آهی به جلوه آورد
بگسستم از دو عالم کاین رشته سازکردم
آسوده ام درین دشت از فیض نارسایی
گر دست کوتهی کرد پایی دراز کردم
تنزیه موج می زد در عرصه حقیقت
من از خیال تازی گرد مجاز کردم
اندیشه سرنگون شد سعی خرد جنون شد
دل هم تپید و خون شد تا فهم راز کردم
نقد حباب بیدل از چنگ آگهی زنخت
شد بوته گدازم چشمی که باز کردم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş