غزل شمارهٔ ۲۰۷۰
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
خود را به عیش امکان پر متهم نکردم
خلقی به خنده نازند من گریه هم نکردم
سیر خیال هستی رنگ فضولیی داشت
از خجلت جدایی یاد عدم نکردم
کاش انفعال هستی می داد شر به آبم
در آتشم ز خاکی کز جهل نم نکردم
همواری آتشم را باغ خلیل می کرد
محراب کبر گردید دوشی که خم نکردم
از بسکه نقد هستی سرمایه عدم داشت
هر چند صرف کردم یک ذره کم نکردم
پیری به دوشم آخر سرمشق لغزشی بست
تا سرنگون نگشتم جهد قلم نکردم
رنگ پریده یکسر محمل کش بهار است
از خود رمیدم اما جز با تو رم نکردم
آیینه تجرد جوهر نمی پرستد
پرچم گرانیی داشت خود را علم نکردم
از طبع بی تعلق حیران کار خویشم
این صفحه نقش نگرفت یا من رقم نکردم
بیدل چه بگذرد کس از عالم گذشتن
این جاده پی سپر بود رنج قدم نکردم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş