غزل شمارهٔ ۲۰۹۲
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
بالی از آزادی افشاندم قفس پیما شدم
خواستم ناز پری انشاکنم مینا شدم
صحبت بی گفتگویی داشتم با خامشی
برق زد جرات لبی واکردم وتنها شدم
صد تعلق در طلسم وهم هستی بسته اند
چشم واکردم به خویش آلوده دنیا شدم
آسمان با من صفایی داشت تا بودم خموش
ناله ای کردم غبار عالم بالا شدم
از سلامت نوبهار هستیم بویی نداشت
یک نقاب رنگ بر روی شکستن وا شدم
صبح آهنگی ز پیشاپیش خورشید است و بس
گرد جولان توام در هرکجا پیدا شدم
الفت فقرم خجل دارد زکسب اعتبار
خاکساری گر گرفتم صورت دنیا شدم
جام بزم زندگی گر باده دارد در هواست
عیشها مفت هوس من هم نفس پیما شدم
مایه گفتار در هر رنگ دام کاهش است
چون قلم آخر به خاموشی زبان فرسا شدم
در تحیر از زمینگیری نگه را چاره نیست
این بیابان بسکه تنگی کرد نقش پا شدم
بیدل از شکر پریشانی چسان آیم برون
مشت خاکی داشتم آشفتم و صحرا شدم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş