غزل شمارهٔ ۲۰۹۸
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
در گلستانی که محو آن گل خودرو شدم
چشم تا واکردم از خود چون مژه یک سو شدم
نشیه آزادی من آنقدر ساغر نداشت
گردش رنگی به عرض شوخی آمد بو شدم
هرکه می بینم به وضع من تامل می کند
ازقد خم گشته خلقی را سر زانو شدم
کاش اوج عزتم با نقش پا می شد بدل
آسمان گل کردم و با عالمی یک رو شدم
آسمان ساز سلامت نیست وضع ما و من
عافیت ها رقص بسمل شد که گفت وگو شدم
ت ر جمان عبرتم از قامت پیری مپرس
تا فنا رنگ اشارت ریخت من ابرو شدم
وحشتم آخر ز زندانگاه دلتنگی رهاند
خانه صحرا گشت از بس دیده آهو شدم
یادم آمد در رهت ذوق به سر غلتیدنی
همچو اشک خویش از سر تا قدم پهلو شدم
درس بلبل از سواد نسخه گل روشن است
از لبت حرفی شنیدم کاینقدر خوشگو شدم
در چه فکر افتاده ام یارب که مانند هلال
تا سری پیدا کنم اول خم زانو شدم
در دل هر ذره ام توفان دیدار است و بس
جوهر آیینه دارم تا غبار او شدم
کاستنهای من بیدل به درد انتظار
هست پیغامی به آن گیسو که من هم مو شدم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş