غزل شمارهٔ ۲۱۲۳
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
شب که آیینه آن آینه رو گردیدم
جلوه ای کرد که من هم همه او گردیدم
ساغر بی خودی ام نشیه پروازی داشت
رنگها بسکه شکستم همه بوگردیدم
حاصل ریشه امید ازین مزرع وهم
بیش ازین نیست که پامال نموگردیدم
وضع این میکده واماندگی و بیکاری ست
محرم پای خم و دست سبو گردیدم
زخمها داشتم از جوهر آیینه راز
صنعتی کرد تحیر که رفو گردیدم
در بیابان طلب هر که دچارم گردید
به تمنای تو گرد سر او گردیدم
داشتم شعله صفت در گره بیتابی
آنقدر مایه که خرج تک و پو گردیدم
گل شبنم زده بی روی تو داغم دارد
ازکجا مایل این آبله رو گردیدم
ناتوانی است پریخانه صد رنگ امید
مفت نقاش خیال تو که مو گردیدم
ترک جولان هوس موج گهر کرد مرا
جمع در جیب خودم کز همه سو گردیدم
در مقامی که خموشی نفسی گرم نداشت
بیدل از بیخبری قافله جو گردیدم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş