غزل شمارهٔ ۲۱۳۹
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
جز سوختن به یادت مشقی دگر ندارم
در پرتو چراغی پروانه می نگارم
روز نشاط شب کرد آخر فراق یارم
خود را اگر نسوزم شمعی دگر ندارم
بی کس شهید عشقم خاک مرا بسوزید
خاکستری زند کاش گل بر سر مزارم
زین باغ شبنم من دیگر چه طرف بندد
آیینه ای شکستم رنگی نشد دچارم
جز درد دل چه دارد تبخاله آرمیدن
یارب عرق نریزد از خجلت آبیارم
شوقی که رنگ دل ریخت در کارگاه امکان
وقف گداز می خواست یک آبگینه وارم
شمع بساط الفت نومید سوختن نیست
در آتشم سراپا تا زیر پاست خارم
خاکم به باد دادند اما به سعی الفت
در سایه خط او پر می زند غبارم
صبر آزمای عشقت در خواب بی نیازی ست
گرداندنم چه حرفست پهلوی کوهسارم
بی فهم معنیی نیست بر دل تنیدن من
تمثال کرده ام گم آیینه می فشارم
بیدل به معبد عشق پروای طاعتم نیست
چندانکه می تپد دل من سبحه می شمارم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş