غزل شمارهٔ ۲۱۵
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
با سحر ربطی ندارد شام ما
فارغ است از صاف درد جام ما
دل به طوف خاک کویی بسته ایم
تکمه دارد جامه احرام ما
گریه امشب حسرت روی که داشت
روغن گل ریخت از بادام ما
از امل دل را مسخر کرده ایم
پخته می جوشد خیال خام ما
در حق انصاف ابنای زمان
داد تحسین می دهد دشنام ما
بر حریفان از خموشی غالبیم
گر نباشد بحث ما الزام ما
زین چمن تصویر صبحی گل نکرد
بی نفس تر از هوای بام ما
درخور رزق مقدر زنده ایم
ریشه این دانه دارد دام ما
فقر ما را شهره آفاق کرد
کوس زد در بی نگینی نام ما
برنمی آید ز تشویش کسوف
آفتاب کشور ایام ما
نور معنی از تصنع باختیم
خانه تاریک است از گلجام ما
غیر رم در کاروان برق نیست
یک خط است آغاز تا انجام ما
نامه بر بال تحیر بسته ایم
بر که خواند بی کسی پیغام ما
تا فلک باز است درهای قبول
آه از بی صبری ابرام ما
هر طرف چون اشک بیدل می دویم
تا کجا بی لغزش افتد گام ما
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş