غزل شمارهٔ ۲۱۵۳
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
پر افشانم چو صبح اما گرفتاری هوس دارم
به قدر چاک دل خمیازه شوق قفس دارم
فسون اعتبار افسانه راحت نمی باشد
چو دریا درخور امواج وقف دیده خس دارم
به گفت وگو سیه تا چند سازم صفحه دل را
ز غفلت تا به کی آیینه در راه نفس دارم
محبت مشربم لیک از فسون شوخی سودا
به سعی هرزه فکریها دماغی بوالهوس دارم
تظلم یأس دارد ورنه من در صبر ناکامی
نفس دزدیدن سرکوب صد فریادرس دارم
ضعیفی کسوتم از دستگاه من چه می پرسی
پری چون مور پیدا گر کنم حکم مگس دارم
دل نالانی از اسباب امکان کرده ام حاصل
هوس گو کاروانها جمع کن من یک جرس دارم
نفس تا می کشم فردوس در پرواز می آید
به رنگ بال طاووس آرزوها در قفس دارم
هجوم نشیه دردم مپرس از عشرتم بیدل
چو مینا خون ز دل می ریزم و عرض نفس دارم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş