غزل شمارهٔ ۲۱۵۵
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
می پرست ایجادم نشیه ازل دارم
همچو دانه انگور شیشه در بغل دارم
گر دهند بر بادم رقص می کنم شادم
خاک عجزبنیادم طبع بی خلل دارم
آفتاب در کار است سایه گو به غارت رو
چون منی اگر گم شد چون تویی بدل دارم
معنی بلند من فهم تند می خواهد
سیر فکرم آسان نیست کوهم و کتل دارم
از منی تنزل کن او شو و تویی گل کن
اندکی تامل کن نکته محتمل دارم
حق برون مردم نیست جوش باده بی خم نیست
راه مدعا گم نیست عرض مبتذل دارم
دل مشبک است امروز از خدنگ بیدادت
محو لذت شوقم شانی از عسل دارم
سنگ هم به حال من گریه گر کند برجاست
بی تو زنده ام یعنی مرگ بی اجل دارم
ترک سود و سودا کن قطع هر تمنا کن
می خور و طرب ها کن من هم این عمل دارم
بحر قدرتم بیدل موج خیز معنی ها
مصرعی اگر خواهم سرکنم غزل دارم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş