غزل شمارهٔ ۲۲۰۱
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
تا نفس آب زندگیست هیچ به بو نمی رسم
با تو چنانکه بیخودم بی تو به تو نمی رسم
خجلت هستی ام چو صبح در عدم آب می کند
جیب چه رنگ بر درم من که به بو نمی رسم
در سر کوی میکشان نشیه خجلتم رساست
دست شکسته دارم و تا به سبو نمی رسم
گرنه فسونگرست چرخ خلق خراب ناز کیست
هیچ به سا ز حسن این آبله رو نمی رسم
سجده گه امید نیست معبد بی نیازی ام
تا نگدازد آرزو من به وضو نمی رسم
رنج طلب کشم چرا کاین ادب شکسته پا
می کشدم به منزلی کز تک و پو نمی رسم
شرم حصول مدعا مانع خود نمایی ام
بی ثمری رسانده ام گر به نمو نمی رسم
چینی بزم فطرتم لیک ز بخت نارسا
تا نرسد سرم به سنگ تا سر مو نمی رسم
زین نفسی که هیچ سو گرد پی اش نمی رسد
نیست دمی که من به خویش از همه سو نمی رسم
غفلت گوهر از محیط خجلت هوش کس مباد
جرم به خود رمیدن است این که به او نمی رسم
بید ل از آن جهان ناز فطرت خلق عاری است
آنچه تو دیده ای بگو خواه مگو نمی رسم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş