غزل شمارهٔ ۲۲۰۴
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
جنون ذره ام در ساز وحشت سخت قلاشم
به خورشیدم بپوشی تا به عریانی کنی فاشم
گوارا کرده ام بر خویش توفان حوادث را
به چندین موج چون اجزای آب از هم نمی پاشم
نشستی تا کند پیدا غبار نقش موهومی
حیا نم می کشد از انتظار کلک نقاشم
سر بی سجده باشد چند مغرور فلک تازی
چو آتش پیش پا دیدن به پستی افکند کاشم
طرف با آفتاب آگهی دل می برد از دست
تو ای غفلت رسان تا سایه مژگان خفاشم
روم چون شمع گیرم گوشه دامان خاموشی
ز تیغ ایمن نی ام هر چند با رنگست پرخاشم
ادب با شوخی طبع فضولم بر نمی آید
به رویم پرده مگشا تا همان بیرون در باشم
بساط کبریا پایان خار و خس که می خواهد
به ننگ ناکسی زان در برون رفته ست فراشم
چواشک مضطرب تاکی نشیند نقش من یارب
عنان لغزش پا می کشد عمریست نقاشم
به مرگ از زندگی بیش است یأس بینوای من
کفن کو تا نباید آب گشت از شرم نباشم
چو شمع از امتحان سیرم درین دعوت سرا بیدل
به آن گرمی که باید سوخت خامان پخته اند آشم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş