غزل شمارهٔ ۲۲۵۵
ب بیدل دهلوی
0
Hoja de Oro
شکوه فقر ملک بی نیازی کرد تسلیمم
به اقبالی که دل برخاست از دنیا به تعظیمم
بلندی سرکش است از طینتم چون آبله اما
ادب روزی دو زیر پا نشستن کرد تعلیمم
اگر دامن نمی افشاندم از پس مانده ها بودم
چو فرصت بی نیازی بر دو عالم داد تقدیمم
هوس تا رنگی از شوخی به عرض آرد فضولی کو
فرو در کوه رفت از شرم استغنا زر و سیمم
نقوش ما و من آخر ورق گرداندنی دارد
به درد کهنگی پیش از رقم فرسود تقویمم
طلب کردم ز همت خاتم ملک سلیمانی
فشار تنگی دل داد عرض هفت اقلیمم
مژه هر جاگشودم دولت بیدار پیش آمد
به رنگ شمع سر تا پاست استقبال دیهیمم
بهشت نقد آزادی ست وعظ دردسر کمتر
هلاک عالم امید نتوان کرد از بیمم
غبار صبحم از پرواز موهومم چه می پرسی
پری بودم که در چاک قفس کردند تقسیمم
ز قدر خلق بیدل صرفه در نیمی نمی باشد
بر اعداد همه هر گه مضاعف می شوم نیمم
Añadir una traducción de este poema ·
Puntúa este poema
Todavía sin puntuar
Comentarios
Necesitas iniciar sesión para comentar.
EntrarEste poema aún no tiene comentarios. Sé el primero.