غزل شمارهٔ ۲۲۵۷
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
در تجرد تهمتی دیگر ندوزی بر تنم
غیر من تاری ندارد چون نگه پیراهنم
رفت آن فرصت که ساز شوق گرم آهنگ بود
چون سپند از سرمه گیر اکنون سراغ شیونم
حیرتی گل کن گر از تمثال او خواهی نشان
یعنی از آیینه ممکن نیست بیرون دیدنم
با که گویم ور بگوبم کیست تا باورکند
آن پری روبی که من دیوانه اوبم منم
چون حبابم پردههستی فریبی بیش نیست
بحر عریانست اگر بیرون کنی پیراهنم
قید الفتگاه دل را چاره نتوان یافتن
عمرها شد چون نفس در آشیان پر می زنم
در سراغم ای نسیم جستجو زحمت مکش
رفته ام چندانکه نتوانی به یاد آوردنم
بسکه سر تا پای من وحشت کمین بیخودیست
نیست بی آواز پای دل شکست دامنم
سوی بیرنگی نفس هردم پیامم می برد
می رسد گردم به منزل پیشتر از رفتنم
بیدل از بس مانده ام چون کوه زیر بار درد
ناله جای گرد می گردد بلند از دامنم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş