غزل شمارهٔ ۲۲۶۴
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
نی قابل سودم نه سزاوار زیانم
چون صبح غباری به هوا چیده دکانم
عمری ست چو گردون به کمند خم تسلیم
زه در بن گوش که کشیده است کمانم
غیر از دل سنگین تو در دامن این کوه
یک سنگ ندیدم که ننالد ز فغانم
هستی نه متاعی ست که ارزد به تکلف
دل می کشد این بار و من از شرم گرانم
موج گهر از دوری دریا به که نالد
فریاد که در کام شکستند زبانم
چون رنگ فسردن اگرم دست نگیرد
بالی که ندارم به چه آهنگ فشانم
چون پیر شدم رستم از آفات تعین
در قد دوتا بود نهان خط امانم
مستان بخروشیدکه من نیز به تکلیف
پیغام دماغی به شنیدن برسانم
حرفم همه زان نرگس میخانه پیام است
گر حوصله ای هست ببوسید دهانم
نامنفعلی منفعل زندگی ام کرد
چندان نشدم آب که گردی بنشانم
بیدل نکند موج گهر شوخی جولان
در سکته شکسته ست قدم شعر روانم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş