غزل شمارهٔ ۲۲۷۵
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
باده ندارم که به ساغرکنم
گریه کنم تا مژه ای تر کنم
کو تب شوقی که دم واپسین
آینه را آبله بستر کنم
صف شکن ناز توانایی ام
تیغ گر از پهلوی لاغر کنم
تا نگهی در تپش آرام شمع
ناخن پا تا مژه شهپر کنم
تهمت آسودگی ام داغ کرد
رفع خجالت به چه جوهرکنم
کاش درین عرصه به رنگ شرار
از نفس سوخته سر برکنم
در همه کارم اگر این است جهد
خاکبه سر از همه بهترکنم
نیست کسی دادرس هیچکس
رعد نی ام گوش که را کر کنم
تر شود از شرم لب تشنه ام
خشکی اگر تهمت ساغر کنم
عزتم این بس که چو موج گهر
پای به دامن کشم و سر کنم
حسرت دیدار نیاید به شرح
تا به کجا آینه دفترکنم
بیدل از آن جلوه نشان می دهد
قلزمی از قطره چه باورکنم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş