غزل شمارهٔ ۲۳۱
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
زین گلستان درس دیدار که می خوانیم ما
این قدر آیینه نتوان شد که حیرانیم ما
سنگ این کهسار آسایش خیالی بیش نیست
از زمینگیری همان آتش به دامانیم ما
عالمی را وحشت ما چون سحر آواره کرد
چین فروش دامن صحرای امکانیم ما
سینه چاک غیرتیم از ننگ هم چشمی مپرس
هرکه بر رویت گشاید چشم مژگانیم ما
در نفس آیینه گرد سراغ ما گم است
ناله حیرت خرام ناتوانانیم ما
غیر عریانی لباسی نیست تا پوشد کسی
از خجالت چون صدا در خویش پنهانیم ما
هر نفس باید عبث رسوای خودبینی شدن
تا نمی پوشیم چشم از خویش عریانیم ما
مشت خاک ما جنون زار دو عالم وحشت است
از رم آهو چه می پرسی بیابانیم ما
بی طواف نازش از خود رفتن ما هرزه است
رنگ می باید به گرد او بگردانیم ما
در تغافل خانه ابروی او چین می کشیم
عمرها شد نقشبند طاق نسیانیم ما
نقطه ای از سرنوشت عجز ما روشن نشد
چشم قربانی مگر بر جبهه بنشانیم ما
هرکه خواهد شبهه ای از هستی ما واکشد
نامه بی مطلب ننوشته عنوانیم ما
نقش پا گل کرده ایم اما در این عبرت سرا
هرکه در فکر عدم افتد گریبانیم ما
چون نفس بیدل نسیم بی نشان رنگیم لیک
رنگ ها پرواز دارد تا پرافشانیم ما
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş