غزل شمارهٔ ۲۳۲۵
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
چون غنچه در خیال تو هرگاه رفته ایم
محمل به دوش بیخودی آه رفته ایم
پاس قدم به دشت جنون حق سعی ماست
عمری به دوش آبله ها راه رفته ایم
راه سفر اگر همه ابروست تا جبین
از ضعف چون هلال به یک ماه رفته ایم
از ساز منزل و سفر عاجزان مپرس
چون داغ آرمیده و چون آه رفته ایم
محمل طراز کشمکش دهر عبرتیست
ماییم خواه آمده و خواه رفته ایم
امروز سود ما غم فردای زندگی است
اندیشه ای که در چه زیانگاه رفته ایم
عجز و غرور هر دو جنون تاز وحشتند
زین باغ اگر گلیم و اگر کاه رفته ایم
لاف صفا ز طبع هوس موج می زند
ای هوش غفلتی که پر آگاه رفته ایم
فرصت ز رنگ ماست پرافشان نیستی
غافل ز ما مباش که ناگاه رفته ایم
عنقا نشان شهرت گمنامی خودیم
کو بازگشتنی که به افواه رفته ایم
بانگ دراست قافله بیقرار ما
یک گام ناگشوده به صد راه رفته ایم
بیدل به بند نی گرهی نیست ناله را
آزاده ایم اگر همه در چاه رفته ایم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş