غزل شمارهٔ ۲۳۲۷
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
دیده انتظار را دام امید کرده ایم
ای قدمت به چشم ما خانه سفید کرده ایم
دل به خیالت انجمن دیده به حیرتت چمن
سیر تأملی که دل تا مژه عید کرده ایم
همچو صدف قناعتست بوته امتحان فقر
مغز شد استخوان ما بسکه قدید کرده ایم
فیض جنون نارسا فکر برهنگی کراست
خرقه دوش عافیت سایه بید کرده ایم
معنی لفظ حیرتیم کیست به فهم ما رسد
بوی اثر نهفته را رنگ پدید کرده ایم
گرد به باد رفتگان دست بلند مطلبی است
گوش به چشم کن بدل ناله جدیدکرده ایم
آه کجا برد کسی خجلت تهمت عدم
نام خموشی وکری گفت و شنیدکرده ایم
فرصت اشک شمع رفت ای دم صبح عبرتی
خنده دیت نمی شود گریه شهیدکرده ایم
بیدل اگرخطای ما درخور ساز زندگیست
تا به کفن رسیده ایم ناله سفید کرده ایم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş