غزل شمارهٔ ۲۳۳
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
به طوق فاخته نازد محبت از فن ما
که زخم تیغ تو دارد طواف گردن ما
زبان ناله ببستیم زین ادب که مباد
تبسم تو کشد ننگ لب گزیدن ما
عیان نشد ز کجا مست جلوه می آیی
فدای طرز خرامت ز خویش رفتن ما
به شکر عجز چه مقدار دانه ناز کند
بلند کرد سر ما ز پا فتادن ما
فغان که داد رهایی نداد وحشت هم
چو رنگ شمع قفس گشت پرگشادن ما
در این ستمکده دل شکوه ای نکرد بلند
شکست چینی و مویی نخاست از تن ما
چو دشت تنگی اخلاق زیب مشرب نیست
جبین گرفته به دست گشاده دامن ما
به قدر حاصل از آفات آگهیم همه
به جای دانه همین مور داشت خرمن ما
نی ایم رنگی و چندین چمن نمو داریم
به روی آب فتاده ست موج روغن ما
به غیر خامشی اسرار دل که می فهمد
چه نکته ها که ندارد زبان الکن ما
ز گل مپرس که بو درکجا وطن دارد
نیافت مسکن ما هم سراغ مسکن ما
چه ممکن است بگیریم دامنش بیدل
که می رسد به تری نامش از گرفتن ما
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş