غزل شمارهٔ ۲۳۳۱
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
در جگر صد رنگ توفان کرده ایم
تا سرشکی نذر مژگان کرده ایم
حیرت از طاووس ما پر می زند
وحشتی را نرگسستان کرده ایم
اخگر ما پرده خاکسترست
بیضه قمری نمایان کرده ایم
تا نفس بر خود تپید آیینه نیست
چون حباب این جلوه سامان کرده ایم
شبنم ما جیب خجلت می درد
یک عرق آیینه عریان کرده ایم
ناله حسرتخانه دیدار اوست
در نفس آیینه پنهان کرده ایم
عشق از محرومی ما داغ شد
بی جنون سیر بیابان کرده ایم
دست بر هم سودنی داریم و بس
خدمت طبع پشیمان کرده ایم
ما و شمع کشته نتوان فرق کرد
اینقدر سر در گریبان کرده ایم
ماتم فرصت ز حیرت روشن است
جای مو مژگان پریشان کرده ایم
ای توانایی به زور خود مناز
ما ضعیفان آنچه نتوان کرده ایم
از هجوم اشک ما بیدل مپرس
یار می آید چراغان کرده ایم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş