غزل شمارهٔ ۲۳۴۰
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
سایه وار از نارسایان جهان غربتیم
شخص طاقت رفته وما نقش پای طاقتیم
عجزبینش جوهر ما را به خاک افکنده است
یک مژه گر چشم برداریم گرد فطرتیم
دامن افشاندن ز اسباب جهان بی مدار
آنقدرها نیست اما اندکی بی جرأتیم
هیچکس چون شمع داغ بی تمیزیها مباد
سر به جیب و پا به دامن درتلاش راحتیم
حرص بر خوان قناعت هم همان خون می خورد
میهمانان غناییم و فضولی قسمتیم
زبن وبالی کز وفاق حاضران گل می کند
همچو یاد رفتگان آیینه دار عبرتیم
رفت ایامی که عزلت آبروی ناز داشت
این زمان از اختلاط این و آن بی حرمتیم
همچو مینایی نمی از جبهه ما کم نشد
آب می گردیم اما انفعال خجلتیم
با همه نومیدی اقبال سیه بختان رساست
چون شب عصیان ز مشتاقان صبح رحمتیم
خواه عالم نقش بند و خواه عنقاکن خیال
در دماغ خامه نقاش موی صورتیم
نیم چشمک خانه روشن کردنی داریم و هیچ
چون شرر بیدل چراغ دودمان فرصتیم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş