غزل شمارهٔ ۲۳۹۲
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
آخر از بار تعلق های اسباب جهان
عبرتی بستیم بر دوش نگاه ناتوان
از خم گردون مهیا شو به ایمای بلا
تیر می باشد اشارتهای ابروی کمان
از تأمل چند باید آبروی شوق ریخت
خامشی تا کی گره در رشته ساز فغان
زحمت بسیار دارد از عدم گل کردنت
نقب در خارا زنی کز نام خود یابی نشان
گر چنین حیرت عنان جستجوها می کشد
جوهر آیینه می گردد غبار کاروان
گر فروغ دل هوس داری خموشی ساز کن
می شود این شمع را افشاندن دامن زبان
از سواد چشم پی بر معنی دل برده ام
در همین خاک سیه آیینه ای دارم گمان
عرض جوهر در غبار خجلتم پوشیده است
این زمانه آیینه ام چشمی است در مژگان نهان
همچو آن طفلی که بستانش کند خمیازه سنج
زخم دل از شوق پیکانت نمی بندد دهان
شب به وصل طره ات فکر مسلسل داشتیم
یک سخن چون شانه ام نگذشت جز مو بر زبان
مشت خاک من نیاز سجده تسلیم اوست
آب اگر گردم زکوی او نمی گردم روان
رفت بیدل عمرها چون رنگ بر باد امید
غنچه واری هم در این گلشن نبستم آشیان
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş