غزل شمارهٔ ۲۴۱۵
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
می روم هر جا به ذوق عافیت اندوختن
همچو شمعم زاد راهی نیست غیر از سوختن
زخم دل از چاره جوییهای ما بی پرده شد
این گریبان سخت رسوایی کشید از دوختن
شعله گر ساغر زند از پهلوی خار و خس است
بیش ازین روی سیه نتوان به ظلم افروختن
این چمن گر حاصلی دارد همان دست تهی ست
تا به کی چون غنچه خواهی رنگ و بو اندوختن
دل اگر ارزد به داغی مفت سودای وفاست
یوسف ما منفعل می گردد از نفروختن
جاده گر پیچد به خویش آیینه دار منزل است
می کند شمع بساط دل نفس را سوختن
تار و پود هستی ما نیست بی پیوند خاک
خرقه صبحیم بر ما چشم نتوان دوختن
اضطرابم عالمی را کرد پامال غبار
خاک مجنون را نمی بایست وجد آموختن
بی تو باید سوخت بیدل را به هررنگی که هست
داغ دل گر نیست آتش می توان افروختن
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş