غزل شمارهٔ ۲۴۲
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
پر تشنه است حرص فضولی کمین ما
یارب عرق به خاک نریزد جبین ما
آه از حلاوت سخن و خلق بی تمیز
آتش به خانه که زند انگبین ما
عمری ست با خیال گروتاز پهلویم
گردون به رخش موج گهر بست زین ما
غیر از شکست چینی دل کاین زمان دمید
مویی نداشت خامه نقاش چین ما
پیغام عجز سرمه نوا با که می رسد
شاید مگس به پنبه رساند طنین ما
حرفی نشد عیان که توان خواند و فهم کرد
بی خامه بود منشی خط جبین ما
یارب زمین نرم چه سازد به نقش پا
داغ گذشتگان نکنی دلنشین ما
بشکسته ایم دامن وحشت چو گردباد
دستی بلند کرد ز چین آستین ما
چندان نمک نداشت به خود چشم دوختن
صد آفرین به غفلت غیرآفرین ما
در ملک نیستی چه تصرف کند کسی
عنقا گم است در پی نام نگین ما
گشتیم داغ خلوت محفل ولی چو شمع
خود را ندید غفلت آیینه بین ما
برخاستن ز شرم ضعیفی, چه ممکن است
بیدل غبار نم زده دارد زمین ما
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş