غزل شمارهٔ ۲۴۴۴
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
به خود پیچیده ام نالیدنم نتوان گمان بردن
به رنگ رشته فربه گشته ام لیک از گره خوردن
حضور زندگی آنگاه استغنا چه حرفست این
نفس را بر در دل تا به کی ابرام نشمردن
دلی پرواز ده کز ننگ کم ظرفی برون آیی
زصافی می تواند قطره را دریا فرو بردن
سیه بختی به سعی هیچکس زایل نمی گردد
مگر آتش برآرد ترک هندو را پس از مردن
غم جمعیت دل مضطرب دارد جهانی را
ز گوهر تا کجا دریا شکافد جیب افسردن
مزاج عشق در سعی فنا مجبور می باشد
ز منع سوختن نتوان دل پروانه آزردن
به حکم عجز ننگ طینت ما بود گیرایی
به خاک ما نمی خواهد مروت دام گستردن
به هر واماندگی زین بیشتر طاقت چه می باشد
که باید همچو شمعم تا عدم خود را بسر بردن
طربهای هوس شاید به وحشت کم شود بیدل
به چین می بایدم چون ابر چندی دامن افشردن
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş