غزل شمارهٔ ۲۴۹۱
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
دل گر نه داغ عشق فروزد کباب کن
در خانه ای که گنج نیابی خراب کن
نامحرم کرشمه الفت کسی مباد
باب ترحمیم زمانی عتاب کن
هستی فریب دولت بیدار خوردن ست
خوابی تو هم به بالش ناز حبا ب کن
خلقی به زحمت سر بیمغز مبتلاست
با این کدو تو نیز شنای شراب کن
پیری چو صبح شبهه آثار زندگی ست
این نسخه را به نقطه شک انتخاب کن
گرد نفس شکست و تو داری غم جسد
اوراق رفت احاطه جلد کتاب کن
یک حلقه قامتیم چه هستی کجا عدم
این صفر را به هر چه پسندی حساب کن
بر گردن تصرف ادراک بسته اند
بیداریی که خدمت تعبیر خواب کن
رنگ قبول حوصله عجز ناز کیست
ای سایه ترک مکرمت آفتاب کن
جام مروت همه بر سنگ خورده است
زین دور خشک چشم توقع پر آب کن
گرد نمود فتنه ندارد سواد فقر
زین شام ریش صبح قیامت خضاب کن
بیدل ز اختیار برآ هر چه باد باد
فرصت کم است ترک درنگ و شتاب کن
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş