غزل شمارهٔ ۲۴۹۸
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
از خودآرایی به جنس جاودان لنگر مکن
آبرو را سنگسار صنعت گوهر مکن
خار جوهر زحمت گلبرک تمثالت مباد
پرده چشم تر آیینه را بستر مکن
تا توان درکسوت همواری آیینه زیست
دامن ابروی خود چون تیغ پر جوهر مکن
ای ادب بگذار مژگانی به رویش واکنم
جوهر پرواز ما را چین بال و پر مکن
انفعال معصیت فردوس تعمیر است و بس
گر جبین دارد عرق اندیشه کوثر مکن
آب ورنگ حسن معنی نشکند بیجوهری
آسمان گو نسخه ام را جدولی از زر مکن
از محیط رحمتم اشک ندامت مژده ای ست
یا رب این نومید را محروم چشم ترمکن
ای سپند از سرمه هم اینجا صدا وا می کشد
نا توان بر باد رفتن سعی خاکستر مکن
تا به کی چون خامه موی حسرتت بایدکشید
اینقدر خود را به ذوق فربهی لاغر مکن
درد سر بسیار دارد نسخه تحقیق خویش
جز فراموشی اگر درسی ست هیچ از بر مکن
خامشی دل را همان شیرازه جمعیت ست
نسخه آیینه از باد نفش ابتر مکن
حیف اوقاتی که صرف حسرت جاهش کنند
آدمی آدم وطن در فکرگاو و خر مکن
تاکجا بیدل به افسون امل خواهی تنید
قصه ما داستان مار دارد سر مکن
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş