غزل شمارهٔ ۲۵
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
درین نه آشیان غیر از پر عنقا نشد پیدا
همه پیدا شد اما آن که شد پیدا نشد پیدا
تلاش مطلب نایاب ما را داغ کرد آخر
جهانی رنج گوهر برد جز دریا نشد پیدا
دل گمگشته می گفتند دارد گرد این وادی
به جست وجو نفسها سوختم اما نشد پیدا
فلک درگردش پرگار گم کرده ست آرامش
جهان تا سر برون آورد غیر از پا نشد پیدا
دلیل بی نشان در ملک پیدایی نمی باشد
سراغ ما کن از گردی کزین صحرا نشد پیدا
چه سازد کس نفس سررشته تحقیق کم دارد
تو گر داری دماغی جهد کن کز ما نشد پیدا
بهشت و کوثر از حرص و هوس لبریز می باشد
به عقبا هم رسیدم جز همین دنیا نشد پیدا
حضور کبریا تا نقش بستم عجز پیش آمد
برون احتیاج آثار استغنا نشد پیدا
سراغ رفتگان عمریست زین گلشن هوس کردم
به جای رنگ بویی هم از آن گلها نشد پیدا
به ذوق جستجو می باید از خود تا ابد رفتن
هزار امروز و فردا دی شد و فردا نشد پیدا
غم این تنگنایم برنیاورد از پریشانی
نفس آسودگی می خواست اما جا نشد پیدا
درین محفل به امید تسلی خون مخور بیدل
بیا در عالم دیگر رویم اینجا نشد پیدا
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş