غزل شمارهٔ ۲۵۲۸
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
حیرت آهنگم که می فهمد زبان راز من
گوش بر آیینه نه تا بشنوی آواز من
ناله ها در سینه از ضبط نفس خون کرده ام
آشیان لبریز نومیدی ست از پرواز من
حسن اظهار حقیقت پر نزاکت جلوه بود
تا به بزم آیم زخلوت سوخت رنگ ناز من
لفظ شد از خودفروشی معنی بیرنگی ام
نیست غیر از من کسی چون بوی گل غماز من
دل به هر اندیشه طاووس بهاری دیگر است
در چه رنگ افتاده است آیینه گلباز من
مشت خاکی بودم آشوب نفس گل کرده ام
ناله ای کز سرمه جوشاندم بس است اعجاز من
داغ شو ای پرسش از کیفیت حال سپند
نغمه ای دارم که آتش می زند در ساز من
گوش گو محرم نوای پرده عجزم مباش
اینقدر ها بسکه تا دل می رسد آواز من
با مزاج هستی ام ربطی ندارد عافیت
رنگ تصوبر دلم خونست و بس پرواز من
شمع را در بزم بهر سوختن آورده است
فکر انجامم مکن گر دیده ای آغاز من
چشم تا بر هم زنم زین دامگاه آزاده ام
در خم مژگان وطن دارد پر پرواز من
اینقدر بیدل به دام حیرت دل می تپم
ره ز من بیرون ندارد فکر گردون تاز من
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş