غزل شمارهٔ ۲۵۸۴
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
مه نو می نماید امشبم از آسمان ابرو
قدح کج کرده می آید اشارتهای آن ابرو
تعالی الله چه نقشی دلفریب است این نمی دانم
که جوهر در دم تیغ است یا ناز اندر آن ابرو
به این انداز در اندیشه صید که می تازد
که عمری شد همان افکنده است ازکف عنان ابرو
اشارت محو حیرت کن که در بزم تماشایش
به رنگ ماه نو در چشم می گردد نهان ابرو
نه گلشن نرگسی دارد نه دریا موج می آرد
به عالم فتنه می کارد همان چشم و همان ابرو
چرا در خاک و خون ننشاندم دردی که من دارم
چو تیر افکنده است از خویش دورم آن کمان ابرو
خرابی می کنم تعمیر نازی در نظر دارم
ز بخت تیره من وسمه ای می خواهد آن ابرو
ز غفلت شکوه ها پرداختم اما نفهمیدم
که خوبان را تغافل گوش می باشد زبان ابرو
جهانی را تحیر بسمل ناز تو می بینم
نمی دانم چه تیغ است اینکه دارد در میان ابرو
به یاد چین ابروی تو دریا را ز امواجش
شکستی می کشد بر دوش چندین کاروان ابرو
اشارت هم به ایمای خیالش بر نمی آید
اگر بر اوج استغنا نباشد نردبان ابرو
به وضع سرکشی لطف تواضع دیده ام بیدل
به چشم مصلحت تیغم به عرض امتحان ابرو
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş