غزل شمارهٔ ۲۵۸۹
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
همچون نفس به آینه دل رسیده رو
یعنی درین مکان نفسی واکشیده رو
تسلیم خضر مقصد موهوم ما بس است
چون سایه سر به خاک نه و آرمیده رو
آخر به خواب نیستی از خویش رفتنی است
باری فسانه من و ما هم شنیده رو
زبن دشت خارها همه بر باد رفته اند
از خود چو سیل بر اثر آب دیده رو
عالم تمام معبد تسلیم بیخودی ست
هر سو روی به سجده اشک چکیده رو
تا سر بر آری از چمن مقصد جنون
بر جاده های چاک چو جیب دریده رو
در خرقه گدایی و درکسوت شهی
سوزن صفت ز تار تعلق جریده رو
سیر بهار میکده نازت آرزوست
گامی ز خود برون چو دماغ رسیده رو
گلچینی بهار طرب بی تعلقی ست
چون گردباد دامن از این دشت چیده رو
بال امید بسمل این عرصه بسته نیست
پرواز اگر دری نگشاید تپیده رو
رنج خیال مصلحت ساز زندگی ست
باری گهی که نیست به دوشت کشیده رو
بیدل عنان عافیت ماگسسته است
مانند ریشه زیر زمین هم دویده رو
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş