غزل شمارهٔ ۲۶۷۳
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
غبارم می کشد محمل به دوش ناله دردی
که از وحشت نگیرد دامن اندیشه اش گردی
به توفان تماشای که از خود رفته ام یارب
که گردم می دهد یاد از نگاه جلوه پروردی
خرد را در مقام هوش تسلیم جنون کردم
به حال خوبش هم باز آمدن دارد ره مردی
تماشای سواد عافیت برده ست از خویشم
مگر مژگان بهم آردکسی تا من کنم گردی
درین غفلت سرا از یاس بردم فیض آگاهی
گلاب افشاند همچون صبح بر رویم دم سردی
جرس آتش زنم دود سپندی پرفشان سازم
به دوشم تا به کی محمل کشد فریاد بیدردی
چسان با صفحه افلاک سازد نقش آزادم
غبارم دامن مژگان نگیرد چون نگه فردی
شبستان جسد پاس از دل بیدار می خواهد
جهانی خفته است اینجا و پیدا نیست شبگردی
بجستیم آخر از قید طلسم نارساییها
شکست بال قدرت گشت بر ما چنح مردی
ز بس چون شمع بیدل با شکست رنگ درجوشم
ز هر عضوم توان کرد انتخاب چهره زردی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş