غزل شمارهٔ ۲۶۸
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
ازین محفل چه امکان است بیرون رفتن مینا
که پالغز دو عالم دارد امشب دامن مینا
نفس سرمایه عجزاست از هستی مشو غافل
که تا صهباست نتوان برد خم ازگردن مینا
سلامت بی خبر دارد ز فیض عالم آبم
حباب من ندارد صرفه در نشکستن مینا
بتاب ای آفتاب عیش مخموران که در راهت
سفیدازپنبه شد چون صبح چشم روشن مینا
اگر می نیست ای مطرب تو ازافسانه دردی
دل سنگین ما خونین به طرف دامن مینا
حباب باده با ساغر نفس دزدیده می گوید
که از چشم تو دارد نرگسستان گلشن مینا
مدد از هیچ کس در موسم پیری نمی خواهم
که بس باشد مرا برکف عصای گردن مینا
تحیر در صفای امتیاز باده می لغزد
پری گویی عرق کرده ست در پیراهن مینا
دلی آمادة چندین هوس داری بهم بشکن
مبادا فتنه زاییها کند آبستن مینا
اگر جوش بقا نبود فنا هم نشیه ای دارد
که از قلقل مدان آهنگ بشکن بشکن مینا
امید سرخوشی در محفل امکان نمی باشد
مگر از خود تهی گشتن شود پرکردن مینا
اگر بیدل ز اهل مشربی تسلیم سامان کن
رگ گردن ندارد نسبتی باگردن مینا
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş