غزل شمارهٔ ۲۷۱۱
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
درین مکتب که باز آن طفل بازیگر کند بازی
که از علم آنچه تعلیمش دهی از برکند بازی
به قانون ادب سازان بزم دل چه پردازد
هوس مستی که جای باده در ساغر کند بازی
نشاط طبع در ترک تکلف بیش می باشد
به خاک از فرش زرین طفل رنگین تر کند بازی
اسیر چرخم و شد عمرها کز شوق می خواهم
سپندم یک تپش بیرون این مجمرکند بازی
نمی دانم چه پردازد هوس در خانه گردون
مگر باگردکانی چند ازین اخترکند بازی
به غیر از سوختن چیزی ندارد فرصت کارت
شرر اول به دود آخر به خاکستر کند بازی
به خاک ز لهو مفکن جوهر پرداز همت را
کبوتر مایل پستی ست هرگه سرکند بازی
بدو نیک جهان رقاص وهم هستی است اما
کجا رندی کزین بازیچه بیرونترکند بازی
نگه گر نیستی اشکی شو و از خویش بیرون آ
چو مژگان چند پروازت به بال و پرکند بازی
قد پیری نمودارست طفلی تا به کی بیدل
کچه در خاک پنهان کن مبادت ترکند بازی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş