غزل شمارهٔ ۲۷۱۹
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
پیرو تسلیم باش آخر به جایی می رسی
از سر ما گر قدم سازی به پایی می رسی
کاروانها می رود زبن دشت بی گرد سراغ
می شوی گم تا به آواز درایی می ر سی
زیرگردون عقده کارکسی جاوید نیست
دانه وار آخر تو هم تا آسیایی می رسی
صبر اگر باشد دلیل نارساییهای جهد
تا به مقصد چون ثمر بی رنج پایی می رسی
ای زبان دان عدم از خامشی غافل مباش
زین ادابازی به حرف آشنایی می رسی
چون سحر تا آسمان بالیده ای اما هنوز
از بهار بی نشان برخود هوایی می رسی
گردش رنگ تجدد تنگ دارد فرصتت
ابتدایی تا به فکر انتهایی می رسی
بیدماغی می کند نازت به صدگردون غرور
تا به سیر کلبه چون من گدایی می رسی
بر ملایک هم سجود احترامت واجب ست
خاکی اما از جناب کبریایی می رسی
گرم داری در عدم هنگامه سیر خیال
نی به جایی می روی و نی ز جایی می رسی
ای به چندین پرده پنهان تر ز ساز بوی گل
یاد رنگی می کنی گلگون قبایی می رسی
باز می گردد مژه گل می کند عریانیت
چشم می پوشی به سامان ردایی می رسی
رمز هستی و عدم زین بیش نتوان واشکافت
چون نفس هر دم زدن هویی به هایی می رسی
بیدل آهنگت شنیدیم و ترا نشناختیم
ای ز فهم آن سو به گوش ما صدایی می رسی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş