غزل شمارهٔ ۲۷۴۹
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
باز آمد در چمن یاد از صفیر بلبلی
رنگ گل طرف عذاری بوی سنبل کاکلی
سرنگون فکر چون مینای خالی سوختم
مصرع موزون نکردم درزمین قلقلی
لاله وارم دل به حسرت سوخت اماگل نکرد
آنقدر دودی که پیچم بر دماغ سنبلی
جز خراش دل چه دارد چرخ دوار از فسون
عقده ما هم نیاز ناخن بی چنگلی
کاش نومیدی به فریادگرفتاران رسد
خانه زنجیر ما را تنگ دارد غلغلی
نفس را تاکی به آرایش مکرم داشتن
پشم هم برپشت خرکم نیست گر خواهد جلی
اینقدر از فکر هستی در وبال افتاده ایم
جز خم گردن درین زندان نمی باشد غلی
ترک حاجت گیر ناموس حیا را پاس دار
تا لب از خشکی بر آب رو نیاراید پلی
سرخوش پیمانه میخانه تسلیم باش
حلقه بیرون در هم نیست بی جام ملی
نیست غافل آفتاب از ذره بی دست و پا
با همه موهومی آخر جزو ما داردکلی
بیدل امشب بر سرم چون شمع دست نازکیست
خفته ام در زیر تیغ و چتر می بندم گلی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş