غزل شمارهٔ ۲۷۸۱
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
زین گلستان نیستم محتاج دامن چیدنی
می برد چون رنگم آخر بی قدم گردیدنی
از ندامت کاری ذوق طرب غافل نی ام
صدگریبان می درد بوی گل از بالیدنی
عمرها بر خوبش بالد شیشه تا خالی شود
گردن بسیار می خواهد به سر غلتیدنی
تا به کی دزدد تری یارب خط پیشانی ام
خشک شد این لب به امید زمین بوسیدنی
پنجه بیکار منع خار خار دل نکرد
کاش باشد سینه بر برگ حنا مالیدنی
مست و مخموری نمی باشد همه محو دلیم
سنگ این کهسار و مینا در بغل خوابیدنی
چون حباب از خامشی مگذر که حسن عافیت
خفته است آیینه در دست قفس دزدیدنی
عیب جویی طبع ما را دشمن آرام کرد
خواب بسیارست اگر باشد مژه پوشیدنی
خودنمایی هر چه باشد خارج آهنگ حیاست
چون گره بیرون تاریم از همین بالیدنی
دیده از نقش تماشاخانه گردون مپوش
دستگاه آن پری زین شیشه دارد دیدنی
غیر عریانی به هرکسوت که می دوزیم چشم
دارد از هر رشته بر ما زیر لب خندیدنی
بی دلیل عجز بیدل هیچ جا نتوان رسید
سعی کن چندانکه آید پیش پا لغزیدنی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş