غزل شمارهٔ ۲۷۹۵
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
در دل زد خیال پرتو مهرت سحرگاهی
چراغان فلک چون صبح کردم خامش از آهی
چو ماه نو فلک را زیر دست سجده می بینم
نیازم می زند ساغر به طاق ابروی چاهی
بهار آرزو نگذاشت در هر رنگ نومیدم
ز چشم انتظار آخر زدم گل بر سر راهی
چه امکان است فیض از خاک من توفان نینگیزد
غبار سینه چاکان در نظر دارد سحرگاهی
به بی دردی تو هم ای شوق شمعی کشته رو شن کن
ندارد لاله زار آفرینش داغ دلخواهی
ز بس جوش بهار ناکسی افسرد اجزایم
خزان رنگ هم از من نمی بالد پر کاهی
به جیب هر نفس خون دو عالم آرزو دارم
که دارد نیش تفتیشی که بشکافم رگ آهی
طریق کعبه و دیر این قدر کوشش نمی خواهد
به طوف خانه دل کوش اگر پیدا شود راهی
جهان کثرت اظهار غرورت برنمی دارد
ز سامان ادب مگذر پر است این لشکر از شاهی
مگو بیدل سپند ما دل آسوده ای دارد
تسلی هم درین محفل به آتش می تپد گاهی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş