غزل شمارهٔ ۲۷۹۷
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
اگر جانی وگر جسمی سراب مطلب مایی
به هر جا جلوه گر کردی همان جز دور ننمایی
نه لفظ آیینه انشا نه معنی قابل ایما
به این سازست پنهانی به این رنگست پیدایی
بهار وحدت است اینجا دویی صورت نمی بندد
خیال آیینه دارد لیک بر روی تماشایی
به سامان نگاهت جلوه آغوش اثر دارد
دو عالم سر بهم سوده ست تا مژگان بهم سایی
دلی خون کردم و در آب دیدم نقش امکان را
گداز قطره من عالمی را کرد دریایی
هجوم گریه برد از جا دل دیوانه ما را
به آب از سنگ سودا محو شد تمکین خارایی
بهارستان شوق بی نیازی رنگ ها دارد
گلی مست خود آرایی ست یعنی عالم آرایی
به وهم غیر ممکن نیست انداز برون جستن
چوگردون شش جهت آغوش واکرده ست یکتایی
قصور و حور گو آنسوی وهم آیینه بردارد
زمان فرصت آگاهان وصلت نیست فردایی
بنازم نشیه یکرنگی جام محبت را
دل از خود رفتنی دارد که پندارم تو می آیی
هزار آیینه حیرت در قفس کرده ست طاووست
جهانی چشم بگشاید تو گر یک بال بگشایی
ز تحریک نفس عمری ست بیدل در نظر دارم
پر پروانه چندی جنون پرواز عنقایی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş