غزل شمارهٔ ۲۸۳
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
زهی نظاره را ازجلوه حسن تو زیورها
رگ برگ گل ازعکس تو درآیینه جوهرها
سر سودایی ما را غم دستارکی پیچد
که همچون غنچه از بویت به توفان می رود سرها
به حیرت رفتگانت فارغند از فکر آسودن
که بیداری ست خواب ناز این آیینه بسترها
ندارد هیچ قاصد تاب مکتوب محبت را
مگر این شعله بربندیم بر بال سمندرها
شبی گر شمع امیدی برافروزد سیهروزی
زند تاصبح موج شعله جوش از چشم اخترها
قناعت کوکه فرش دل کند آیینه کردارم
چو چشم حرص تاکی بایدم زد حلقه بر درها
اگر زلف تو بخشد نامه پرواز آزادی
نماند صید مضمون هم به دام خط مسطرها
به چشم آینه تا جلوه گرشد چشم مخمورت
ز مستی چون مژه بریکدگرافتاد جوهرها
همان چون صبح مخمورند مشتاقان گلزارت
نبندی تهمت مستی براین خمیازه ساغرها
گشاد عقده دل بی گداز خود بود مشکل
که نگشاید به جز سودن گره ازکارگوهرها
حوادث عین آسایش بود آزاده مشرب را
که چین موج دارد ازشکست خویش جوهرها
ادب فرسوده ایم ازما عبث تعظیم می خواهی
نخیزد ناله بیمار هم اینجا ز بسترها
سواد نسخه دیدار اگر روشن توان کردن
به آب حیرت آیینه باشد شست دفترها
به آزادی علم شو دست در دامان کوشش زن
نسیم شعله پرواز دارد جنبش پرها
دل آگاه نایاب است بیدل کاندرین دوران
نشسته پنبه غفلت به جای مغز در سرها
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş