غزل شمارهٔ ۳۲۴
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
ای بهارستان اقبال ای چمن سیما بیا
فصل سیر دل گذشت اکنون به چشم ما بیا
می کشد خمیازه صبح انتظار آفتاب
در خمارآباد مخموران قدح پیما بیا
بحر هر سو رونهد امواج گرد راه او ست
هر دو عالم در رکابت می دود تنها بیا
خلوت اندیشه حیرت خانه دیدار تو ست
ای کلید دل در امید ما بگشا بیا
عرض تخصیص از فضولی های آداب وفا ست
چون نگه در دیده یا چون روح در اعضا بیا
بیش از این نتوان حریف دا غ حرمان زیستن
یا مرا از خود ببر آنجا که هستی یا بیا
فرصت هستی ندارد دستگاه انتظار
مفت امروزیم پس ای وعده فردا بیا
رنگ و بو جمع است در هر جا چمن دارد بهار
ما همه پیش توایم ای جمله ما با ما بیا
وصل مشتاقان ز اسباب دگر مستغنی است
احتیاج این است کـای سامان استغنا بیا
کو مقامی کز شکوه معنی ات لبریز نیست
غفلت است اینها که بیدل گویدت اینجا بیا
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş